اگر به دامان پاک سیاست لکه ای نمی نشیند می گویم سلمان هراتی چند سال پیش در چنین روزی پرنده شد.
جغرافیای ما
بین درخت و دریا
از اتفاقات سرخ استقبال می کند
بین درخت و دریا
رفت و آمد پرندگان تماشایی است
چندان که تو را می شناسم
در شگفتم
چگونه پرندگان سواحل کارائیب
چشم های تو را
در آن ضیافت آبی
ادامه ندادند
افسوس که نیستی
اگر نه
یک شاخه گل محمدی به تو می دادم
تا با عطر آن
تمام دیکتاتورها را مسموم کنی.
% قرار است حضرت باقری لنکرانی ( هلو انجیری کابینه نهم ) به عنوان سفیر ایران در چین معرفی شود. کدام یک از گزینه های زیر صحیح است:
١ - باقری لنکرانی به عنوان صادرات غیر نفتی به چین می رود.
٢ - در چین هلو انجیری خوب پیدا نمی شود.
٣ -رییس کابینه دولت دهم برای خودش هلوی جدید پیدا کرده است.
۴ - مرضیه دستجردی هلو نیست اما به هر حال جزو میوه جات است.
% سوسن کشاورز چه ربطی به وزارت آموزش و پرورش دارد؟
١ - در کودکی به مدرسه رفته است.
٢ - به وزارت علاقه دارد.
٣ - یک بنده خدای دیگری به او علاقه دارد.
۴ -حضور وی صرفا به دلیل تلطیف فضای کابینه است و ارزش قانونی دیگری ندارد.
% غیر از کامران دانشجو - رییس ستاد انتخابات کشور - کدام گزینه برای تصدی پست وزارت علوم اولویت دارد؟
١ - شیر علی قصاب
٢ - ذبیح ترکه
٣ - کریم آب منگل
۴ - آقا مهدی پاشنه طلا
% "محمد علی آبادی وزیر نیرو می شود" این جمله یادآور کدام ضرب المثل شیرین فارسی است؟
١ - گوشت را داده اند دست گربه
٢ - از هیچ پلی نیست که ... گذشته باشیم
٣ -ز "نیرو" بود مرد را راستی
۴ - خریت نه تنها علف خوردن است.
% عزت الله ضرغامی پس از سازمان صدا و سیما به کدام نهاد مرتبط می رود؟
١ - خونه شون
٢ - خونه تون
٣ - اتاق تمساح ها
۴ - اداره فاضلاب
% بعد از برکناری قاضی مرتضوی از سمت دادستانی تهران چه سمتی برای ایشان مناسب تر است؟
1 - شهردار کهریزک
2 - شهردار کهریزک
3 - شهردار کهریزک
4 - هر سه گزینه فوق قابل قبول است.
%ادامه سوالات به زودی در همین وبلاگ رونمایی خواهد شد.
این ترانه رو وقتی نوشتم که دلم داشت می ترکید.
این ترانه رو وقتی نوشتم که مرغابی ها یکی یکی از روی دریا می پریدند.
حالا این ترانه رو دوست دارم نه به این خاطر که می تونم داد بزنم و دلم دیگه نمی ترکه و مرغابی ها از روی دریا نمی پرن.
می خوامش چون دار و دسته صفار هرندی جرات نکردن بهش مجوز بدن
باز می نویسمش تا اونایی که باید ...
===============================================
چشماتون درست می بینه
برق خنجره تو مشتم
شما اشتباه نکردین
من ستاره ها رو کشتم
شب آتیش بازی من
شب ماتم شما شد
به خدا تقصیر من بود
اگه سور تون عزا شد
وقت قتل عام جنگل
دست ساقه ها رو بستم
آره این یه اعترافه
شاخه ها رو من شکستم
وقتی باغبونه می مرد
غنچه های یاسُ دیدم
توی چشمای سپیده
برق التماسُ دیدم
خنجرم تو قلب خورشید
جسدش رو پشت بومه
چیزی از گلا نپرسین
دیگه کارشون تمومه
آره این یه اعترافه
منو دست کم نگیرین
حالا نوبت خودم شد
خنجرُ ازم نگیرین
اینطور خشک و خالی که نمی شود
گرد و غبار این کلمه های کهنه را بتکان
بعد بگو دوستت دارم
شاید باور کنم
این کافه کلافه را دور سرم بچرخان
به این کبریت بگو نقش بنشیند
بعد با هم قدم می زنیم
با " شجریان "
تا آستان جانان
لطفا به این ماه هم بگو اینهمه تو را به یاد ما نیاورد
...
بعد سیگاری بگیران
و ما را بگریان
ای کاش یک بار دیگر ، این کعبه مردی بزاید
این قوم خیبر نشینند ، تا ذوالفقاری نباشد
این روزها حس غریب شاملو حتی یک لحظه رهایم نمی کند."دوباره از همان خیابان ها" و دوباره همان ما و " من اگر بنشینم" ها و دوباره آواز حرف آخر و برادران من که چه فروتنانه بر خاک می افتند.
نه به خاطر آفتاب
نه به خاطر حماسه
به خاطر سایه بام کوچکش
به خاطر ترانه ای کوچک تر از دست های تو
نه به خاطر دریا
به خاطر یک برگ
به خاطر یک قطره
روشن تر از چشمهای تو
نه به خاطر دیوارها
به خاطر یک چپر
نه به خاطر همه انسانها
به خاطر نوزاد دشمنش شاید
نه به خاطر دنیا
به خاطر خانه تو
به خاطر یقین کوچکت
که انسان دنیائیست
به خاطر آرزوی یک لحظه من که پیش تو باشم
به خاطر دستهای کوچکت در دستهای بزرگ من
و لبهای بزرگ من بر گونه های بی گناه تو
به خاطر پرستویی در باد، هنگامی که تو هلهله می کنی
به خاطر شبنمی بر برگ
هنگامی که تو خفته ای
به خاطر یک لبخند
هنگامی که مرا در کنار خود ببینی
به خاطر یک سرود
به خاطر یک قصه در سردترین شب ها
تاریک ترین شب ها
به خاطر عروسک های تو
نه بخاطر انسان های بزرگ
به خاطر سنگ فرشی که مرا به تو می رساند
نه به خاطر شاهراه های دوردست
به خاطر ناودان، هنگامی که می بارد
به خاطر کندوها و زنبورهای کوچک
به خاطر جار بلند ابر در آسمان بزرگ
به خاطر تو
به خاطر هر چیز کوچک و هر چیز پاک به خاک افتادند
به یاد آر
عموهایت را می گویم،
از مرتضی سخن می گویم
کسانی که تاریخ مشروطیت ایران را ورق زده اند ، نمی توانند این حقیقت روشن را انکار کنند که اولین گام بلند دموکراسی تاریخ معاصر - انقلاب مشروطیت - بدون نام میرزاده عشقی ، عارف قزوینی و نسیم شمال چیزی کم دارد.
با به میدان آمدن این سه سخنور ، شعارها رنگ شعور به خود گرفت و اندیشه ورزی جای خود را در مردم باز کرد.سرعت باورناپذیر شعر در جامعه تا آنجا پیش رفت که سعید نفیسی در این باره نوشت: روزی که نشریه نسیم شمال منتشر می شد، موزعان، که کودکانی ۱۰ تا ۱۲ ساله بودند، در همان محل چاپخانه گرد می آمدند و در طرفه العینی تمامی نشریه را می خریدند.
شهریار تبریزی در این باره می گوید:
سر تصنیف عارف مرحوم //// هست بر من هنوز نامعلوم
شب که می گشت این ترانه بلند///صبح اطفال کوچه می خواندند
روز دیگر مگو که بی اغراق///// منتشر بود در همه آفاق
پست تهران نبسته بار سفر//// شعر عارف ز مرز رفته به در
می توان با نبودن بی سیم //// معتقد شد به دستگاه "نسیم" ...
در روزگار ما شعر حریم حرمت خود را از کف داد و در مجموعه هایی با شمارگان ٢٠٠ تا ٣٠٠٠ به گل نشست و گاه اگر شهرتی هم یافت نه به خاطر شیوایی کلام که به مناسبت رعنایی و زیبایی و حتی نابینایی سراینده بود و بس!
در هیاهوی روزهای آغازین انقلاب ؛ منظومه زیبای " آبی - خاکستری - سفید" اثر "حمید مصدق" با فراز معروف " من اگر برخیزم/ تو اگر برخیزی/ همه بر می خیزند "خیلی زود به صف انقلابیون پیوست تا لالایی شبهای بی پایان مبارزان شود.
در این مجال اندک سخن گفتن از تمام شاعران مردمی محال است و من نیز چنین قصد و ادعایی ندارم.آنچه مرا به نگارش این سطور واداشت ، تاثیر غیرقابل انکار سروده های "خلیل جوادی" در موج سبزی است که این روزها به راه افتاده و از قرار معلوم سر توقف نیز ندارد.
"خلیل جوادی" را از روزهای پر آشوب اوایل دهه هفتاد می شناسم. جوانی جسور و صریح که در میدان شعر ، بیش و پیش از بچه های آن نسل به زبان مردم نزدیک شد و در روزگار - به قول خودش - " قحط الادراک " حرفش را زد و "مردم" هم شنیدند.
نه نامی دارم که در راهش خرج کنم و نه نانی که به قرض روی سفره اش بگذارم که به لطف خدا هر دو را به قدر کفایت دارد.با اینهمه تردیدی ندارم که سهم "خلیل جوادی" در انقلاب سبز اگر از همگنان خود در انقلاب مشروطیت ، بیشتر نباشد ، کمتر نیست.
"خلیل"در اواسط دهه هفتاد نام خود را با مثنوی " خیابان خوابها " روی زبان ها انداخت که البته این شعر کمی بعد با آهنگسازی "فواد حجازی" و صدای " علیرضا عصار " از مرزهای کشور فراتر رفت و سرود ملی غیر رسمی ایران ، لقب گرفت.
چندی بعد غزل دلچسبش با آغاز : " آیینه سر بدزد که کورند سنگ ها" با شورش های خیابانی ١٨ تیر گره خورد و کمتر روزنامه نگاری از این مصراع برای تیتر یادداشت خود بهره نبرد. "خلیل" پیشگو نبود اما شبیه پرنده خیلی زودتر از دیگران وقوع طوفان را پیش بینی می کرد و همین حقیقت ، خواب سروده هایش را به تعبیر می رساند.
با احترام به اثر "آلت موسیقی" می توان گفت که طنز جاندار و بی نظیر " محکمه الهی " نقطه اوج "مردم نویسی" او به حساب می آید.یک مثنوی ساده اما خوش آب و رنگ با جوهره ای آمیخته به درد که پس از دهه ها با زبان مردم از دلشان سخن می گفت.بررسی این اثر جاودانه مجالی فراخ تر می طلبد که اگر عمری باشد به حد بضاعت حق آن را ادا خواهم کرد اما همین بس که این سروده در روزگار اختناق و اوج سانسور ادبیات ، ابتدا پایتخت را درنوردید و در زمانی ناچیز تمامی شهرها ، روستاها ، قصبه ها و حتی ده کوره ها را هم فرا گرفت.
سیل سروده های طنز در حوزه اجتماعی و همچنین جعل مکرر نام "خلیل جوادی" در رسانه های دیداری و شنیداری نشانه توفیق شعر در روزگار "قحط الادراک" بود و همین اتفاق به شاعران طنزپرداز جرات داد تا در لفاف شهرت "محکمه الهی " حرکت کنند.
اما این بار "خلیل جوادی" که سابقه مشت و مال "حاجی بازاری های ابن اوقت" ، "صدا و سیما" ،" مدیران کوتوله " ، " مال مردم خوارها " و جماعت فاسد دیگر را در کارنامه خود دارد این بار پا به عرصه انتخابات گذاشته و تمام قد از "میرحسین موسوی" حمایت کرده است.
همانطور که انتظار می رفت ، طنز انتخاباتی " خلیل " هم به سرعت برق و باد در بین مردم دست به دست شد و هنوز در بین طنزهای انتخاباتی حرف اول را می زند. طنزی که در آن نه اثری از هجو می توان یافت و نه مایه ای از وقاحت که این روزها به شدت گریبان جامعه را گرفته و رها نمی کند.طنزی نجیب که در این روزگار نانجیب خیلی جای خالی اش احساس می شد.
می دانم اگر " دن کیشوت های انقلاب سبز " این سطرها را بخوانند به پستو می روند و دندان هایشان را برای دریدن من تیز می کنند اما با جسارتی آغشته به افتخار ادعا می کنم که "خلیل جوادی" همان " نسیم شمال " و " عارف قزوینی " و " میرزاده عشقی" روزگار ماست که هر روز " تهدید " می شود و "طعنه" تازه ای تحمل می کند اما از میدان نمی گریزد.
با اطمینان می گویم که در آینده نزدیک خیلی ها می آیند و می روند و نام ها و یادهای بسیاری فراموش می شود اما نام "خلیل جوادی " هیچگاه از حافظه تاریخی انقلاب سبز پاک نخواهد شد.
این روزها دروغ چیز بدی نیست و دروغگو هم با خدا دشمنی ندارد. این روزها نماز اول وقت دروغگو ترک نمی شود. دروغگو دعای فرج می خواند.دروغگو هنوز امیدوار است به بهشت برود چون زیاد دروغ می گوید فکر می کند که اینهمه احادیث و روایات درباره دروغ - استغفرالله - دروغ است.
در این روزگار غریب که حتی کودکان خردسال از آتش جهنم نمی ترسند و مو سپیدان چشم انتظار آخرین فرشته خدا ، به مار غاشیه می خندند ،عجیب نیست که احمدی نژاد هم به بهشت موعود دهن کجی کند و به صف خریداران دوزخ بپیوندد.
هم ما می دانیم و هم ننه جان حاج مهدی کروبی که تورم بیداد می کند.منابع کشور به شکل غیرقابل باوری به جیب باجگیران بین المللی و خزانه حکومت های ماجراجو سرازیر می شود. همه می دانیم که جایگاه رییس جمهور تا حد رییس کمیته امداد پایین آمده و خلاصه به هر طرف که سر بچرخانی ، مصیبتی می بینی که گریبان این ملت را گرفته است.
اما آقای رییس جمهور همه این چیزها را انکار می کند. به قول میر حسین موسوی توی چشم میلیون ها بیننده تلویزیونی زل می زند و به شکل شگفت آوری دروغ می گوید. حتی از خط قرمزهای خودش ردمی شود و نامه هفتصد میلیون دلاری را انکار می کند.
چهره های شاخص اصولگرایان (شما بخوانید آبادگران) در چهار سال گذشته بخش مهمی از سرمایه های شخصی و آلوده خود را به ونزوئلا هدایت کرده اند و آوازه آپارتمان سازی آنان در کاراکاس بر هیچکس پوشیده نیست. بی شک پس از شکست قطعی آنان در انتخابات دهم ریاست جمهوری سیل سفرهای بی بازگشت شورانشینان ،نمایندگان خانه ملت و مدیران عالیرتبه دولتی به ونزوئلا آغاز خواهد شد تا پیشنهاد واریز هفتصد میلیون دلار به حساب شخصی هوگو چاوز معنای روشن تری پیدا کند.
رییس جمهور در شرایطی این سند خفت بار و ذلیلانه را انکار می کند که ناطق نوری - بازرس ویژه نهاد رهبری -با گشاده دستی ابن نامه و پاسخ صریح و البته منفی رهبر انقلاب را در اختیار مهدی کروبی گذاشته و اگر اتفاق غیر مترقبه ای نیفتد به زودی در دسترس عموم قرار خواهد گرفت تا برای همگان یاد و خاطره خزانه سوزی شاهان قاجار زنده شود.
در این سوی میدان احمدی نژاد با مسلسلی پیشرفته ایستاده و به همه شلیک می کند. او جایی برای "رفتن" ندارد و به همین خاطر می خواهد به هر قیمتی " بماند". برای ماندن دروغ می گوید. تهمت می زند. به بزرگان کشور می تازد و حتی به مراد و مرجع خود هم رحم نمی کند.
حقیقت اما آنطرف حرف های عوام فریبانه احمدی نژاد پنهان شده است. امروز آقای رییس جمهور گستاخانه به دهه اول انقلاب حمله ور می شود و تمامی دستاوردهای دولت های پیشین را زیر سوال می برد. دولت هایی که رهبر انقلاب ، هاشمی رفسنجانی ، بنی صدر ، شهید رجایی و میرحسین موسوی در آن نقش اساسی داشتند. احمدی نژاد حتی حاضر نمی شود که پیر و مراد خود و حتی شهید رجایی را هم از اتهام دزدی و چپاول بیت المال و ضعف مدیریت مبرا کند و این نقطه آغاز عبور وی از تمامی خطوط قرمز نظام است.
به اعتقاد نگارنده این سطور ، جریانی که باید امروز روبروی احمدی نژاد صف آرایی کند همان جریانی است که خود را پاسدار ولایت می داند و اعتقاد دارد که هیچکس حق ندارد به حرمت رهبرانقلاب اسلامی خدشه ای ـ هر چند اندک - وارد کند.
چند روز دیگر این حقیقت به اثبات می رسد که اصولگرایان واقعی نیز در برابر طوفان های سهمگین دروغ های آقای رییس جمهور تاب نمی آورند و از حمایت او دست بر می دارند.
حمله بی سابقه رییس دولت جمهوری اسلامی ایران به علی اکبر هاشمی رفسنجانی که از سوی امام راحل به ذخیره نظام ملقب شده بی تردید نقطه پایان حکومت اندیشه ای است که رییس جمهور سمنانی آن را رهبری می کند.
فشارهای عصبی آقای رییس جمهور قابل درک است. او هیچگاه تصور نمی کرد رقیبی همچون میرحسین موسوی یک شبه ره صد ساله بپیماید و رویای انقلاب سبز را محقق کند.احمدی نژاد به خوبی می داند که بازی بزرگ را به نوارهای سبز رنگ و فریاد " یک یاحسین تا میرحسین" باخته و باید میدان مبارزه را به حریف کهنه کار بسپارد.
میرحسین موسوی متانت و وزانت سخن خود را در شب مناظره مدیون تیم کارکشته ای است که با تیم رسانه ای احمدی نژاد فرسنگ ها فاصله دارند.مشاوران رسانه ای احمدی نژاد باید این حقیقت را درک می کردند که اصول مناظره در رسانه ملی با سخنرانی در هیات های مذهبی و یا فلان قصبه دورافتاده تفاوت دارد و آنکه روبروی آقای رییس جمهور نشسته مرد روزهای بحران نظام به حساب می آید.
در حالی که هنوز حکم قطعی عباس پالیزدار به جرم اهانت به مسوولان نظام صادر نشده و او روی دیوار سلولش چوب خط می کشد این بار رییس دولت در هیات مدعی العموم ظاهر می شود و به فرزندان ذخیره نظام به صراحت نسبت دزدی و رانت خواری می دهد.
در نگاه اول احمدی نژاد همان طفل ساده ای است که برای نخستین بار از صداقت کودکانه اش سود می برد و بی اعتنا به تهمت حرامزادگی فریاد بر می آورد که : پادشاه لخت است. پادشاه لخت است.پادشاه ...
در نگاه دوم ... بگذریم.
احمدی نژاد امشب باخت. مثل استرالیا در بازی با ایران که بدجور باخت. هم تور دروازه را پاره کرد و به جام جهانی نرفت و هم اخلاق را باخت.کار دولت نهم به همین سادگی تمام شد و البته این پایان کار نیست.
احمدی نژاد باید سنگین ترین هزینه عمرش را به دو استوانه نظام بپردازد.ناطق نوری و هاشمی رفسنجانی بارها و بارها ثابت کرده اند که در مسائل مربوط به اعتبار و آبرویشان سرسوزنی گذشت ندارند و تا لحظه آخر بر اصول خود پافشاری می کنند.
امشب پایان دوران کامکاری ماجراجویی کوچک است که در شب ارتحال معمار نظام به ذخیره وی تاخته و چیزی از هتاکی و افترا کم نگذاشته است.امشب شب مرثیه بر عدالتی است که در چرخ دنده تهمت له شد.امشب شبی است که نقاب از چهره رییس دولت کنار رفت تا مردم حقیقت وجودی کسی را به نظاره بنشینند که روزی سوار رویاهایشان بود.
راستی امشب این دعای مقدس بدجوری روی زبانم راه می رود.خدایا! حتی برای یک لحظه مرا به خودم وامگذار!
و خدا امشب احمدی نژاد را یک لحظه به حال خود رها کرد.
دیروز هوادارانت را در میدان انقلاب دیدم.مثل خودت عصبی و کم ظرفیت و البته با صدای گرفته و خش دار از فرط فریاد زدن که میراث توست.
شیخ عصبانی اصلاحات!
هوادارانت می گفتند برای تغییر آمده ای.می گفتند چون شما بزرگترها ( در آستانه ۴۰ سالگی برای خودم نوشابه باز می کنم) اهل انقلاب دوباره نیستید ما آمده ایم اصلاحات بکنیم! به خدا آدم ناخودآگاه یاد ابراهیم نبوی می افتد و خیمه شب بازی حسنی و کرکر خنده های شبانه در سال های بد و سال های باد و روزگار نان و املت و هر چه باداباد!
برای تو که غیرت را خورده ای و صداقت را قی کرده ای کلمه " غرور " معنای مشخصی ندارد. نمی دانی چه دردی دارد بروی ترکیه و فلان افندی بی پیشینه به تو بگوید بو می دهی و تروریستی و حتما آمده ای که شر تازه ای به پا کنی و الخ! نمی دانی چه دردی است وقتی قرار باشد توی لانه بنشینی تا صاحبت تکه استخوانی از سر ترحم بیندازد جلویت و تو با نگاهی سرشار از سپاس برایش دم بجنبانی.
ایران چک های پنجاه هزارتومانی را بگذار توی جیب لا یتناهی ات آشیخ!
بگذار شعله های دوزخ از جیب گشاد تو زبانه بکشد. بگذار این تتمه غیرت در اجاق رو به سردی ما باقی بماند.بگذار سفره های آبروی ما باز بماند و نان بازویمان را بخوریم. این همه بریز و بپاش برای قلب بیمارت ضرر دارد به مولا!
شیخ مهدی کروبی!
فکر می کردم فقط شب انتخابات خوابت برد اما هنوز هم می بینم که خوابی و رویای شیرین سلطنت می بینی. خواب می بینی که این سرزمین به روز بلاد ونزوئلا و بورکینا فاسو افتاده و تو می توانی با انداختن یک ژتون پنجاه تومانی در تن این حمار مصنوعی از ملت ایران سواری بگیری.البته ما هم که لابد خوابیم و خبر نداریم که تو برای " تحقیر " آمده ای نه " تغییر "ی که از آن حرف می زنی.
شیخ ساده دل و خوش خیال!
دیشب از کوچه یزدان پناه رد می شدم. به پلاک ۷۷ که رسیدم یاد بچه های بی پناه مطبوعات افتادم و دلم گرفت. هوندای شیک حضرت کرباسچی هنوز همانجا پارک بود و فراعنه اصلاحات در پارکینگ غوغایی به پا کرده بودند. یادم آمد که در این پلاک و کارگزارانش چقدر قلم زدم. چه بچه های پاکی آنجا قلم زدند و سر از دادگاه در آوردند.آن های دیگر هم سر بی کلاه را برداشتند و به اداره کار رفتند تا از کلاه برداری منادیان دمکراسی و حقوق بشر شکایت کنند...معاون اول تو هنوز به من و بچه های کارگزاران بدهکار است. همان که تا دیروز غارتگر بیت المال بود و امروز با شیخ اصلاحات جمع المال و ...بگذریم
کاش دیشب از کوچه کارگزاران رد نمی شدم تا چشم های غمگین فرزین و محسن و بهروز و یاسین اینهمه آزارم نمی دادند
کروبی دن کیشوت!
تو که بیایی و در سعدآباد جلوس کنی همه دشمن می شویم.اخلال گر می شویم. می توانی تیغ برداری و سر و گردن همه را یک اندازه کوتاه کنی.تو حق داری. ما غلط می کنیم که به اصلاحات پشت می کنیم. ما بیجا می کنیم که عوض نمی شویم. اصلا ما بهتر خیر و صلاح خودمان را می دانیم یا تو که همیشه به خاطر ما کفن پوشیده ای و ریش و گیس سفید کرده ای؟ به هوادارانت بگو کار توزیع نوارهای زرد را تمام کنند که تو خیلی وقت است انقلاب زرد کرده ای و خودت خبر نداری.
شیخ غرقه در توهم!
وعده ما و صدای گرفته و گردن رگ کرده تو باشد برای ۲۳ خرداد که از خواب خرگوشی بیدار می شوی.
در این مملکت هیچ چیز قابل پیش بینی نیست هرچند عادت کرده ایم همیشه از سرزمین های دور مثال بزنیم و پیروزی اوبامای سیاه پوست را در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا خلق شگفتی بدانیم.
کشوری که با سید محمد خاتمی روی ریل اصلاحات حرکت می کرد در یک چرخش عجیب ٬ روستازاده ارادانی را در انتخاباتی به پیروزی رساند که شیخ علی اکبر هاشمی رفسنجانی (ذخیره نظام ) خود را برنده بی چون و چرای آن قلمداد می کرد.
آقای رییس جمهور که از فرمانداری یکی از شهرهای کوچک یک استان غربی به شهرداری تهران رسید و از راه میان بر و البته با حمایت تشکل آبادگران به کاخ ریاست جمهوری آمد حالا با یک چالش بزرگ دست و پنجه نرم می کند که آن هم محبوبیت ناگهانی میر حسین موسوی است. مردی که نام کوچکش بیشتر از شهرت فامیلش روی زبان مردم می چرخد.
طیف حامیان احمدی نژاد برای تخریب سید محمد خاتمی برنامه های مدونی داشتند اما ظهور یکباره میرحسین موسوی همه معادلات را به هم ریخت تا کشتی بان به سیاست تازه تری بیندیشد.
آنچه مسلم است حضور مهدی کروبی عصبی و محسن رضایی نه چندان محبوب در انتخابات دهم تنها یک خاله بازی سیاسی است و رقابت جدی بین رییس جمهور امروز و نخست وزیر سابق است.
در این رقابت پایاپای اگر میر حسین موسوی به پیروزی برسد در هنگام تحویل قدرت با مشکلات بی حد و حصری روبرو خواهد شد.بی تردید مدیران تازه به دوران رسیده دولت نهم که هنوز عطش قدرت شان سیراب نشده و به دلیل عشق قدرت از اندوختن ثروت کافی محروم شده اند به سادگی میدان را خالی نمی کنند و با توسل به نیروی حاکمیتی ٬ سهم قابل توجهی را در اداره کشور به خود اختصاص خواهند داد.
از سوی دیگر به هم ریختن ساختارهای اداری کشور از سوی دولت نهم و خود مختاری مدیران دولتی و تغییر شرح وظایف و تخصیص بیحساب و کتاب منابع مالی و در یک کلام بلبشوی اقتصادی می تواند دامی خطرناک بر سر راه مدیران اتو کشیده دولت اصلاحات به حساب بیاید و شرایط را به گونه ای رقم بزند که سر و کار مدیران آینده نظام به محبس بیفتد.از سوی دیگر هر حرکت غیر متعارفی از سوی نیروهای سیاست خارجی میر حسین موسوی سر بزند و ادبیات هسته ای ایران تغییر کند آن گاه شائبه خیانت و وطن فروشی دولت اصلاحات تقویت می شود و با توجه به چینش احتمالی مجلس در آینده حتی کفایت سیاسی میر حسین موسوی نیز زیر سوال خواهد رفت.
اما اگر میرحسن موسوی میدان انتخابات را به احمدی نژاد واگذار کند وضعیت بحرانی تری حاکم خواهد شد.نخست وزیر سابق پس از بیست سال خاموشی به میدان سیاست برگشته ٬ محال است بعد از شکست احتمالی در انتخابات دهم به کنج فراموشی و عافیت بخزد.میرحسین و یارانش از موضع انفعال به در آمده و کنشمندی را از سر گرفته اند و تردیدی نیست که به سادگی سودای حکومت را از یاد نخواهند برد.
به عبارت دیگر اقتصاددانان و سیاستمداران منتقد دولت نهم که در چهار سال اخیر جز موج سواری رسانه ای و نق زدن های بی اثر کاری نکرده اند در قامت مخالفان شبه حکومتی ظاهر می شوند و دولت احمدی نژاد را با بحران اساسی روبرو می کنند.
در حال حاضر میرحسین غیر از محبوبیت شخصی و کارنامه مستقل از امتیاز در اختیار داشتن ماکت اصلاحات -به سبک خاتمی- استفاده می کند و می تواند به فوران آتشفشان های خاموش رای هم امیدوار باشدو به دوران اوج سیاسی خود برگردد.
اما این سوی میدان ٬ خود پسندی و ترکتازی یاران نزدیک احمدی نژاد و فرعونیت معاونان و مشاوران و مدیران ارشد وی ٬ مظلومیت - همان تنها حربه آقای رییس جمهور - را در معرض خطر جدی قرار داده و دیر نخواهد بود که این مظلومیت از دست رفته اردوگاه اصولگرایان را به اغتشاش بکشاند.
در هر حال میر حسین موسوی یک حقیقت زنده است و با دشمنان فرضی احمدی نژاد تفاوت های بسیاری دارد. اگر سهم خواهان و تشکل های سیاسی بدنامی که زیر علم میر حسین سینه می زنند از دور و برش تارانده شوند آنگاه احمدی نژاد نفس گرم نخست وزیر سابق را پشت گردنش احساس خواهد کرد و شاید در سایه همین ترس و نگرانی کرسی ریاست جمهوری را به رقیب کهنه کار بسپارد.
اگر احمدی نژاد شطرنج باز خوبی بود - که نیست - می توانست با قربانی کردن چند مهره کلیدی به بازی برگردد اما بعید است در زمان اندک باقیمانده این میزان هوشیاری از وی سر بزند و به احتمال قریب به یقین آقای رییس جمهور ناچار خواهد بود پیش از شمارش کامل آرا ٬ به میر حسین تبریک بگوید.
http://plak13.blogfa.com/
از حالا اینجام
کار ما ملت بدبخت به آنجا کشیده که باید ثانیه ها را بشماریم و با حرارت تیترهای خبرگزاری ها ، سایت ها و روزنامه ها را مرور کنیم تا کی باز شاهی بر سرمان بنشیند و محمد خاتمی ما را قابل بداند و پا به عرصه انتخابات بگذارد.
آقای خاتمی! چقدر باید کشته و زخمی بدهیم تا تشریف ببرید کاخ سعد آباد و سکان مملکت را دستتان بگیرید؟ نسل جدید گنجی ها و زیدآبادی ها و بورقانی ها و جلایی پور ها و مرتضی حاجی ها و ابطحی ها در راهند و التماس دعا دارند. به هر حال بچه ها بزرگ می شوند و " کار " می خواهند. شما که طاقت ندارید بیکاری آقازاده ها را ببینید .طاقت دارید؟
آقای خاتمی! می دانم در خلوت خودتان حسابی می خندید.آن قدر که ریسه می روید و اشک از چشمانتان سرازیر می شود. به بدبختی ملتی می خندید که خوشبختی خود را در حضور سرپرست اسبق موسسه کیهان جستجو می کنند و می پندارند که تو آزادی را برایشان به ارمغان می آوری. بخند که دنیا به کام تو و امثال توست که خداوند مردم ما را با حافظه ای بسیار ضعیف خلق کرده است.
آقای خاتمی! ناز کن که نازکش ها صف کشیده اند. قبول کن که دختر چهارده ساله هم به اندازه تو " ناز " ندارد. کرشمه های تو حال می دهد. وقتی می گویی شاید بیایم قلب دخترکان سرزمین من ترک بر می دارد. ما برای انبساط خاطر تو ساز می زنیم. به عشق چشمهای سیاه تو شعر می گوییم. ترانه می سراییم. نقاشی می کشیم. زیر ابرو بر می داریم. حتی اگر بخواهی حاضریم در جشن آمدنت " بابا کرم " برقصیم.
آقای خاتمی! بیا که هنوز هزار باده ناخورده در رگ تاک است. فکر کن چقدر شیرین است که بعد از آمدنت عطاالله مهاجرانی و اکبر گنجی و محسن سازگارا و بقیه بر و بچه ها هم بیایند تا دور هم باشیم. صدا می زنیم عبدالله نوری ، هاشم آقاجری ، علی افشاری ،منوچهر محمدی و احمد باطبی هم بیایند تا بیشتر خوش بگذرد. اگر دلت خواست و درد پیری امان داد می رویم سفرهای استانی و سیر افاق و انفس تا تلافی این چهار سال خانه نشینی در بیاید.موافقی؟ اصلا می خواهی با آمریکا هم عقد خواهر خواندگی بخوانیم تا پرونده انرژی هسته ای را با خیال راحت آتش بزنیم و هلهله کنیم و به موسویان هم بگوییم از خودش حرکات موزون در بیاورد و ما هم برایش کف بزنیم؟
آقای خاتمی! یعنی می شود ما یک بار دیگر آموزش و پرورشی داشته باشیم که وزیرش مرتضی حاجی باشد؟ رویا نیست اگر عبدالرسول وصال _ سرامیک ساز معروف_ برگردد و روزنامه ایران را اداره کند. احمد خرم دوباره بشود وزیر راه و طهماسب مظاهری به بانک مرکزی برود؟ یعنی می شود باز هم دور هم جمع شویم و دموکراسی دینی ( به قول بچه ها پیتزای قرمه سبزی ) بخوریم؟
آقای خاتمی! اصلا به جهنم که نمی آیی.ما خودمان یک خاتمی جدید دست و پا می کنیم که اسم کوچکش میر حسین باشد.
امروز صبح "رضا رویگری" در یک برنامه صبحگاهی آنقدر از تعهد و اخلاص " فریدون خشنود " آهنگساز سرود " ایران ایران ایران رگبار مسلسل ها " حرف زد که برای یک لحظه تصور کردم این آهنگ را یک فریدون خشنود دیگر ساخته است و ربطی به فریدون خودمان ندارد.
بی رودربایستی بگویم که معمولا از آهنگ های فریدون خشنود لذت می برم و نگران حرف و حدیث این و آن هم نیستم اما از مقدس نمایی بیزارم.
بیزارم از کسانی که مردم را یک مشت احمق بی شعور فرض می کنند و فریدون خشنودها را در ردیف حمید سبزواری ها به خورد ملت بیچاره می دهند.
صبح امروز سیمای جمهوری اسلامی ایران _ تمام قد _ به احترام مردی خبردار ایستاد که زمانی داشتن یک آهنگ وی در اتومبیل ، داغ و درفش و تازیانه به دنبال داشت.
تتمه:
قابل توجه برادران و خواهران افشاگری که برای سرمقاله روزنامه دنبال سوژه می گردند. نام فریدون خشنود را در " گوگل " سرچ کنید تا این بزرگمرد انقلابی و متعهد و مخلص را بیشتر بشناسید.
ترانه مستی با صدای هایده و با شعری از اردلان سرفراز و با آهنگی از فریدون خوشنود
نوش آفرین با حمایت فریدون خشنود و آهنگهای ضربتی و چهره زیبا توانست موزیک جوانها را تسخیر کند
فریدون خوشنود طی یک سال رکوردی بزرگ بر جای نهاد و نه تنها نوش آفرین را با دست پر به میدان فرستاد بلکه همکاری او با هایده ، نسرین، مهستی ، مرتضی ، نیز پرثمر بود و مسلما این چهره درخشان خشنود ، سالهای پربار و پر موفقیت را به دنبال خواهد داشت خصوصا این که او غولهای با سابقه را نیز کنار زده است.

تا پیش از انقلاب 57 لیلا کسری ترانه های ماندگار و زیبایی برای آهنگهای خشنود سرود که توسط خوانندگان مختلف منجمله نوش آفرین ، نسرین ، مهستی ، هایده ، ابی ، ستار و گلپا اجرا شدند.
و ... این حکایت ادامه دارد
نگاه عادل فردوسی پور به آمار 2 میلیونی پیامک های برنامه - آن هم درست وقتی که سردار عزیز محمدی روی خط تلفن برنامه نود آمده بود - ، واقعا تماشا داشت.
من نگاهی تا به این حد تحقیر آمیز در تمام عمرم ندیده بودم. به همین خاطر با افتخار این نگاه عادل را به نگاه های فراموش نشدنی زندگی ام اضافه می کنم .
این هم تمام نگاه های محبوب من :
1- نگاه " پل نیومن " در فیلم " بیلیاردباز " وقتی از " بشکه مینه سوتا " شکست خورد.
2- نگاه ویرانگر " مارلون براندو " در سکانس نخست " پدرخوانده "
3- نگاه مات و بی روح " جک نیکلسون " در نقش " مک مورفی " در آخرین سکانس فیلم " دیوانه از قفس پرید "
4- نگاه انتقام جویانه " فریبرز عرب نیا " در نخستین تجربه بازیگری در فیلم " وصل نیکان " ساخته " ابراهیم حاتمی کیا "
5- نگاه معصوم مرحوم " پرویز فنی زاده " در سکانس معروف اعتراف به نخستین عشق در " سریال دایی جان ناپلئون "
6- نگاه " صدام حسین " در لحظه اعدام
7- نگاه سرزنش بار و غمگین " علی پروین " به تماشاگرانی که در آخرین روز مربی گری دشنامش می دادند.
8- نگاه " رونالدینیو " پیش از نواختن ضربات آزاد پشت محوطه جریمه
9- نگاه " شهلا " به " ناصر محمد خانی " بعد از درخواست اشد مجازات از سوی معشوق!
10- نگاه مبهوت " مارک بوسنیچ " دروازه بان تیم ملی استرالیا بعد از گل تاریخی " خداداد عزیزی " در دیدار پلی آف جام جهانی 1998
عادل عزیز سلام!
نمی خواهم خودم را با خاطره ای - شاید - گنگ به یادت بیاورم که یک بار در جام رسانه ها با هم گل کوچیک زدیم و از این دست خاطرات که به درد جرز هیچ دیواری نمی خورد اما دوست دارم با همین سلام ناشناس این چند سطر را بخوانی.
برادرک عزیزم!
دیشب که مات نگاه می کردی و بغض فرو می دادی دلم گرفت.به خاطر تو آنهمه بیدار مانده بودم اما آنکه پشت میز " نود " نشسته بود تو نبودی.سرد و ساکت و سرگردان فقط نگاه می کردی.مثل آدم هایی که به مرگ تهدید شده باشند _ ترسیده و هراسان _ فقط نگاه می کردی."نصیرزاده" حق رفاقت را ادا کرد که با تو به آن اتاق شوم پا گذاشت و "حاج رضایی" ادب کرد که در شب پایان ضیافت ها از مرام و معرفت کم نیاورد و روی خط آمد.
عادل جان!
آن شب تو "مک مورفی" ما بودی که نابکاران روانی ات کرده بودند. هرگز اینهمه سرد و بی روح و دروغکی نبودی و من چقدر دلم می خواست یکی پیدا بشود و از نفس کشیدن خلاصت کند تا خفت و خواری ات را به چشم نبینیم. ما "مک مورفی" را مثل قهرمان دوست داریم نه یک موجود ذلیل و توسری خور که تحمل زندان را برایمان محال کند.
عادل نازنین!
زخم های ناسورت را می فهمم.نمکپاشت شده ام ، می دانم. اما کاش به "عزت الله ضرغامی" و " پورمحمدی" و جماعت سیاست زده اینهمه اعتماد نمی کردی. کاش وقتی با "عزیز محمدی" دهان به دهان می شدی کلمه " سردار " را چند بار مزه مزه می کردی. کاش می دانستی که در مهد کودک سازمان تربیت بدنی چه اتفاقاتی می افتد که "آخوندی" ها در آن " سخنگو " می شوند. کاش می دانستی صراحت در این آشفته بازار چه تاوان سنگینی دارد.
فردوسی پور عزیز!
باور کن دوستت داریم اما تو باید از این جهنم فرار کنی. بگذار نوجوانانی که با چشم های خمار از "نود" به مدرسه می روند " مک مورفی " قهرمان خود را خوار و خفیف نبینند. ما با بی نمکی های " بهرام شفیع " و تملق های بی پایان " جهانگیر کوثری " این هفته های بی جسارت را طاقت می آوریم اما تو باید قول بدهی که بروی. اینجا سرزمین " تاج " ها و " کفاشیان " هاست. اینجا بهشت " سردار عزیز محمدی " ها و "آخوندی" هاست.اینجا ایران است و خوب تر ها همیشه " لژیونر " می شوند.
گفتند می آیی ، نمازم را نخواندم
وقتی تو باشی با خدا حرفی ندارم
چند ساعت پیش روزنامه کارگزاران هم به ملکوت اعلی پیوست.
خاطره خوشی از این روزنامه ندارم.یادآوری برخورد غیرحرفه ای گردانندگان این روزنامه هنوز آزارم می دهد اما کارگزاران با طعم جلال خوش چهره را هنوز دوست دارم.بعد از گذشت چند ساعت هنوز باورش سخت است که بندباز قابلی مثل جلال، چطور از روی بند افتاده است.
اینبار هم کیهان در قامت مدعی العموم ظاهر شد و کارگزاران را به زعم خود به درک واصل کرد تا یک بار دیگر به ما جماعت نفهم ، بفهماند که وزارت فخیمه ارشاد روی شاخ نازنینش می چرخد.
امشب حاج حسین فرصت دارد به قدر کافی فکر کند و سرمقاله بنویسد.خیر ویژه بنویسد.نکته بنویسد.طنز بنویسد.پیام مردمی بنویسد.هر چه دلش می خواهد بنویسد اما از او خواهش می کنم در لابلای کشف آنهمه توطئه کمی - فقط کمی - هم به سرنوشت آبدارچی روزنامه کارگزاران فکر کند شاید ... بگذریم
کمی فکر کنید آقای شریعتمداری
شاید آبدارچی بی نوا ، برانداز نباشد.
چه تصادفی!بیست و پنجم آذر ماه همیشه روز تولد من است و من همیشه شب تولدم خواب می بینم.
دیشب خواب غریبی دیدم. رودخانه ای خروشان که ناگهان یخ زد و " جانی دپ " را خشکاند. این می توانست موضوع یک رمان بلند باشد البته اگر "دینو بوتزاتی" به جای من این خواب را می دید.
دیشب خواب غریبی دیدم. قطار غمگینی زیر باران گریه می کرد و شانه های ایستگاه متروک را می لرزاند.این می توانست موضوع یک شعر به یاد ماندنی باشد البته اگر پابلو نرودا به جای من این خواب را می دید.
دیشب خواب غریبی دیدم. دیوانه ای به ماه می خندید. این یکی دیگر نمی توانست برای کسی موضوع جالبی باشد ...بگذریم ... ادامه این خواب را فقط برای کسی تعریف می کنم که بیست و پنج آذرماه به دنیا آمده باشد.
آخرین کلمات یک برقکار : خوب حالا روشنش کن...
آخرین کلمات یک انسان عصر حجر: فکر میکنی توی این غار چیه؟
آخرین کلمات یک بندباز: نمیدونم چرا چشمام سیاهی میره...
آخرین کلمات یک بیمار: مطمئنید که این آمپول بی خطره؟
آخرین کلمات یک پزشک: راستش تشخیص اولیهام صحیح نبود. بیماریتون لاعلاجه...
آخرین کلمات یک پلیس: شیش بار شلیک کرده، دیگه گلوله نداره...
آخرین کلمات یک پیشخدمت رستوران: باب میلتون بود؟
آخرین کلمات یک جلاد: ای بابا، باز تیغهء گیوتین گیر کرد...
آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون: این نوع مار رو میشناسم، سمی نیست...
آخرین کلمات یک چترباز: پس چترم کو؟
آخرین کلمات یک خبرنگار: بله، سیل داره به طرفمون میاد...
آخرین کلمات یک خلبان: ببینم چرخها باز شدند یا نه؟
آخرین کلمات یک خونآشام: نه بابا خورشید یه ساعت دیگه طلوع میکنه!
آخرین کلمات یک داور فوتبال: نخیر آفساید نبود!
آخرین کلمات یک دربان: مگه از روی نعش من رد بشی...
آخرین کلمات یک دوچرخهسوار: نخیر تقدم با منه!
آخرین کلمات یک دیوانه: من یه پرندهام!
آخرین کلمات یک سرنشین اتوموبیل: برو سمت راست راه بازه...
آخرین کلمات یک شکارچی: مامانت کجاست کوچولو؟.
آخرین کلمات یک غواص: نه این طرفها کوسه وجود نداره...
آخرین کلمات یک فضانورد: برای یک ربع دیگه هوا دارم...
آخرین کلمات یک قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببینم...
آخرین کلمات یک قهرمان: کمک نمیخوام، همهاش سه نفرند...
آخرین کلمات یک قهرمان اتوموبیلرانی: مکانیک یادش رفته ترمز ماشین رو درست کنه!
آخرین کلمات یک کارآگاه خصوصی: قضیه روشنه، قاتل شما هستید!
آخرین کلمات یک کامپیوتر: هارددیسک پاک شده است...
آخرین کلمات یک کوهنورد: سر طناب رو محکم بگیری ها...
آخرین کلمات یک گروگان: من که میدونم تو عرضهء شلیک کردن نداری...
آخرین کلمات یک گیتاریست: یه خرده ولوم بده...
آخرین کلمات یک مادر: بالأخره سیدیهات رو مرتب کردم...
آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه: این آزمایش کاملاً بیخطره...
آخرین کلمات یک متخصص خنثی کردن بمب: این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه...
آخرین کلمات یک متخصص کامپیوتر: معلومه که ازش بکآپ گرفتم!
آخرین کلمات یک معلم رانندگی: نگه دار! چراغ قرمزه!
آخرین کلمات یک ملوان: من چه میدونستم که باید شنا بلد باشم؟
آخرین کلمات یک ملوان زیردریایی: من عادت ندارم با پنجرهء بسته بخوابم...
آخرین کلمات یک نارنجکانداز: گفتی تا چند بشمرم؟